Iranswiss hame waght hame ja

Description

behtsrin makan baryi shoma


My Links

* Home
* My Profile
* Weblog Archives
* Friends
online hits.

align="center">

مغايرتهای زمان ما

مغايرتهای زمان ما

 

بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم

 

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم

 

زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر فضای بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضای درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

 

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم

 

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر

 

اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيد

 

بیاییم عباراتی مانند ”يکی از اين روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنيم. بياييم نامه ای را که قصد داشتيم ”يکی از اين روزها“ بنويسيم همين امروز بنويسيم

 

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شايد آن آخرين لحظه باشد،پس...

 

 

 

 

 

Posted: 12:39 AM, 2-2-2006 by Asal Bano
Comments (1) | Add Comment | Link

پروانه

یک روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد
سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود
آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند
هيچ اتفاقي نيفتاد
در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند
چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن، راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند
گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم
اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم

 

 

 

 

Posted: 12:39 AM, 2-2-2006 by Asal Bano
Comments (345) | Add Comment | Link

به نام نامی عشق

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل

قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن

رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن

قول داده ؟

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده

خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز

پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس

نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه

اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده

زياد تو دست انداز نمون

وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده

يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی

پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی

بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت

هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره

 

Posted: 6:36 PM, 12-17-2005 by Asal Bano
Comments (0) | Add Comment | Link

مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع  کرد

      زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد!

 

      مرد قمار را کشف کرد و کارت‌هاي بازي را اختراع کرد.

      زن کارت‌هاي بازي را کشف کرد و جادوگري اختراع شد!

 

      مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد.

      زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي را اختراع کرد!

 

      مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد.

      زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!

 

      مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد.

      زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد!

 

      از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد.

      ولي زن همچنان مشغول خريد بود!

 

 

Posted: 6:36 PM, 12-17-2005 by Asal Bano
Comments (448) | Add Comment | Link

my nationality

Please pass this, so people could know about my nationality better

...And

No, I am not a terrorist nor a wife beater,
I don't live in a tent in a desert

I speak Farsi, not Arabic
Iran is pronounced "EERAUN" and not "I - ran" (it's not track & field)

News flash:?
Iran and Iraq are two different countries ,
Middle east is a region and NOT a continent,
And camels are not our way of transportation.

Iranian women are just as outspoken (if not more) and liberal as the
European women,

Iran is the first country to have red white and green for a flag,
A beautiful country and ,still the best part of Middle East

 

Posted: 6:36 PM, 12-17-2005 by Asal Bano
Comments (0) | Add Comment | Link

وقتي مردان مي گويند .... يعني : ؟

وقتي مردان مي گويند .... يعني : ؟



براي من فرقي نميكنه ديوار آشپزخونه چه
رنگي باشه .
يعني : تا وقتي كه آبي، سبز، زرد، صورتي،
مشكي، يشمي، خاكستري، عنابي،
سفيد و ... نباشه اشكالي نداره .



اين يه كار، مردونه است .
يعني : تو اين كار هيچ منطق درستي نيست و
تو هم سعي نكن دليلي برايش پيدا كني.



ميخواهي تو درست كردن شام كمكت كنم؟
يعني : پس چي شد اين شام ؟ چرا رو ميز
آماده نيست ؟



چه فكر خوبي !
يعني : اين كار شدني نيست و من كل روز رو
برات كركري مي خونم وحالت رو مي گيرم .



بله عزيزم يا حتما حتما
يعني : اين يكي اصلا معني نداره و چون
شرطي شده ام از دهنم پريده .



زنم منو درك نميكنه !
يعني : همه قصه ها و خاطره هاي منو شنيده و
ديگه خسته شده .



ماجرايش طولانيه و سر فرصت برات تعريف مي
كنم .
يعني : اصلا خودم هم نفهميدم چي شد .



من اخيرا" خيلي ورزش مي كنم .
يعني : باتري كنترل از راه دور تلويزيون
تمام شده.



دسپتخت تو مثل دستپخت مادر مرحومم مي
مونه.
يعني : تو هم كه غذا رو مي سوزوني.



كمي استراحت كن عزيزم خسته شدي!
يعني : بابا اين جارو برقي رو خاموش كن مي
خوام فيلم ببينم.



چه جالب!
يعني : آخ كه چقدر حرف مي زني!



عزيزم ماديات در عشق ما هيچ نقشي نداره !!
يعني : باز سالگرد ازدواجمون رو فراموش
كردم و كادو نخريدم.



اين واقعا" فيلم خوبيه !
يعني : تو اين فيلم پر از بكش بكش و بزن
بزن و ماشين سواريه.



اين يه كار زنونه است!!
يعني : اين كار سخت كثيف و بي جيره و مواجب
است.



با من ازدواج مي كني؟
يعني : رخت چركهام تلنبار شده و كسي نيست
دكمه هاي پيرهنم رو بدوزه؟



تو كه مي دوني من چه حافظه ي بدي دارم!!
يعني : من شعري رو كه كلاس سوم ابتدايي
خوندم از حفظم نمره ماشينم رو كه
سالها پيش فروختم ازبرم و ... اما تاريخ
تولد تو رو يادم رفته



من براي اين كارم دليل دارم !!
يعني : بذار فكر كنم ببينم چه دليلي مي
تونم براي اين كارم پيدا كنم .



منظورت چيه؟ تو كه لباس داري؟
يعني : يادت رفته چهار سال پيش براي خودت
لباس خريدي؟



دلم برات تنگ شده!!
...يعني : نمي تونم جورابامو پيدا كنم. بچه
ها گشنشونه و ...



ما تو كار خونه با هم مشاركت مي كنيم!!
يعني : من ريخت و پاش مي كنم او جمع و جور
مي كند

 

Posted: 6:36 PM, 12-17-2005 by Asal Bano
Comments (0) | Add Comment | Link

راه بهشت

راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 

 

بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو


 

Posted: 6:36 PM, 12-17-2005 by Asal Bano
Comments (0) | Add Comment | Link

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده ای ؟ »
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
HydroForum® Group
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
HydroForum® Group
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. »
  HydroForum® Group
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد. 
HydroForum® Group
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد.
« اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند
و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد. 
HydroForum® Group
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
« اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی » .
« بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند
و زحمت بکشد . »
فرشته پرسيد : « فکر هم می تواند بکند ؟ »
خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »
 HydroForum® Group
آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد.
« ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. »
خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نيست، اشک است. »
فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ »
خداوند گفت : « اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. »
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند.
HydroForum® Group
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
HydroForum® Group 
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، « نه » نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
 
 
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ايميل می فرستند
که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستيد. 
 
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.
می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد.
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است،
آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.
 

Posted: 6:36 PM, 12-17-2005 by Asal Bano
Comments (0) | Add Comment | Link

parle-moi

Je ne sais plus comment te dire
Je ne trouve plus les mots
Ces mots qui te faisaient rire
Et ceux que tu trouvais beaux

J'ai tant de fois voulu t'écrire
Et tant de fois courbé le dos
Et pour revivre nos souvenirs
J'ai même aussi frôlé ta peau

Oh, dis-moi
Regarde-moi
Je ne sais plus comment t'aimer
Ni comment te garder

Parle-moi
Oui parle-moi
Je ne sais plus pourquoi t'aimer
Ni pourquoi continuer

Tu es là, mais tu es si loin,
De moi

Je ne sais plus comment poursuivre
Cet amour qui n'en est plus
Je ne sais plus que souffrir
Souffrir autant que j'y ai cru

Mais je sais qu'il me faut survivre
Et avancer un pas de plus
Pour qu'enfin cesse la dérive
Des moments à jamais perdus

Oh, dis-moi
Regarde-moi
Je ne sais plus comment t'aimer
Ni comment te garder

Oh, dis-moi
Regarde-moi
Il y a la vie dont on rêvait
Celle qui commençait
Oh, parle-moi
Parle-moi
Je ne sais plus pourquoi t'aimer
Ni comment continuer

Oh, dis-moi
Oh, dis-moi
Dis-moi, si tout est terminé
Si je dois m'en aller

Oh, parle-moi
Parle-moi
Regarde-moi
Regarde-moi
Regarde-moi
Regarde-moi

 

Posted: 7:49 PM, 12-15-2005 by Asal Bano
Comments (0) | Add Comment | Link

 

Posted: 2:47 PM, 12-10-2005 by bigol
Comments (0) | Add Comment | Link

اميد

سلامي گرم تقديم همه ي مهربانان 

از تمام شما دوستان عزيز و مهربان كمال تشكر رو دارم از نظرات گرم و دلنشينتان بينهايت ممنونم

از اينكه با حرفهايم شما را ناراحت و نگران كرده بودم معذرت ميخواهم

هر كسي قسمتي داره

قسمت منهم تا حالا چيزي جز حسرت و آه نبوده

زنده بودن خوب ولي به شرطي كه روح آدم هم زنده باشه

زنده ماندم تا روح مرده ام را زنده كنم

ولي خيلي سخت.......خيلي خيلي سخت

هنوز نور خيلي كوچكي از دور سو سو ميزند و اين همه ي اميد من است

عزيزانم مهربانانم فدايتان شوم ميدانم كه برايم دعا كرده ايد وبي نهايت سپاسگذارم اما همچنان محتاج دعاهستم

اومدم تو وبلاگم ديدم چه گرد و غباري روشو پوشونده

گفتم يه كم باهاتون حرف بزنم تا دلم كمي باز بشه

مخصوصا" كه ديگه معلوم نيست كي بتونم بيام توي اينترنت

ولي بدونيد هر جا باشم به فكر همه شما دوستان خوبم هستم

انشاءالله از بركت دعاهاي شما مشكلات منهم حل ميشه و به زودي بر ميگردم

قربان دلهاي پاك و معصومتون

خدا نگهداريا حق

 

Posted: 1:58 PM, 12-7-2005 by bigol
Comments (3) | Add Comment | Link

انتظار

 

اين عكس تقديم به همه ي عاشقاني كه منتظر معشوقند اینجا كليك كنيد  

Posted: 2:56 PM, 11-23-2005 by bigol
Comments (2) | Add Comment | Link

روزهاي آخر

سلام

سلام عزيزانم 

نميدونم چه جوري حرفم رو بزنم...بغض گلوم رو گرفته

ولي ميخوام بگم كه همه چيز رو براي خودم تموم شده ميدونم همه درها بسته شده

ديگه هيچ رمقي برام نمونده هيچ اميدي هيچ بهونه اي براي زندگي كردن ندارم

دلم براي مادرم تنگ شده خيلي وقت نتونستم برم سر مزارمادرم

بدجوري احساس قربت ميكنم دنيا برام كوچيك شده مثل يك قفس تنگ و تاريك

اونقدر كه ديگه هيچ غروري برام باقي نمونده اونقدر كه صداي شكستن استخوانهايم رو ميشنوم

  اونقدر كه ديگه روحم رو در جسمم احساس نميكنم

********************************************************************

ميگند مرد نبايد گريه كنه ولي باورتون نميشه كه حالا نشستم و مثل بچه ها دارم گريه ميكنم

آخه خيلي دلم برا خودم ميسوزه

نميدونم چرا زندگيم اينجوري شد.....نميدونم به درگاه خدا چه گناهي كرده ام كه نابخشودني بوده

كه دارم تقاص پس ميدم.....نميدونم شايد نفريني پشت سرم بوده...نميدونم...نميدونم.....نميدونم

ولي بخدا هميشه سعي كردم پاك باشم....هميشه به عهد و پيمانم وفادار بودم..هيچ وقت از هيچكس كينه اي

به دل نگرفتم حتي كساني كه زندگيم را نابود كردند.....هميشه و با همه كس چهره اي شاد و خندان داشتم

تا مبادا درد و غم من كسي رو ناراحت كنه

ولي ديگه طاقت ندارم ..ديگه رمقي برام نمونده

دلم ميخواد براي هميشه برم پيش مادرم..آخه تنها كسي كه غمخوار من بود مادرم بود..تنها كسي كه غمهام رو

ميديد مادرم بود

هميشه تا من نميرفتم خونه ناهار نميخورد...شبها تا نميرفتم خونه نميخوابيد..هميشه نگرانم بود

هميشه ميگفت: من فقط يك آرزوي ديگه دارم كه تورو تو لباس دامادي ببينم  نذار اين آرزو رو به گور ببرم

ولي..........آخرش حسرت به دل رفت

   ساعت 6 بعد از ظهر9 تيرماه 82 با منخدا حافظي كرد انگار خودش ميدونست كه آخرين وداع

 خيلي گريه كرد خيلي زياد

اون داشت همراه پدرم و دو برادرم با خانواده ميرفت زيارت  اون ميخواست آخرين حاجتش رو از امام رضا

بگيره............ولي سه ساعت بعد از حركت پدرم خوابش برد و ماشينو چپ كرد..........ودر نزديكيهاي قم

غريبانه جان سپرد..وديگه هم نتونستم چهره معصومش رو ببينم

آره اون رفت....وبزرگترين غم بيكسي رو برام گذاشت

********************************************************************

نميدونم چرا دارم اين چيزا رو براتون ميگم....ببخشيد اگه ناراحتتون كردم...ولي تورو خدا قدر مادرتون رو

بدونيد

عزيزانم دوستهاي مهربونم ....من يك بار ديگه اين وبلاگ رو آپ ميكنم يعني يكبار ديگه براي آخرين بار

و بعد از اون يكي از دوستان گل كه قبول زحمت كردند اين وبلاگ رو ادامه خواهند داد

فعلا" همه شماهارو به خدا ميسپارم تا آخرين پستم رو اماده كنم و براي هميشه  باهاتون وداع كنم

شرمنده همگي شما  بيگل

 

Posted: 8:53 AM, 11-12-2005 by bigol
Comments (7) | Add Comment | Link

من مرده ام

من مرده ام 

  درگورستان تاريكي مدفونم

  كسي حتي بر مزارم گذر نميكند

  آيا فرا خواهد رسيد آن زمان كه اسرافيل بر صور خود بدمد؟

 از غفلت سر بر آرم؟

 وببينم آنچه ناديدنيست؟

  ماندن جايز نيست

 احيايي ديگر بايد

   اميد است كه تن مرده خويش را زندگي بخشم

 انتخاب از وبلاگ افسون يك نگاه كه لينكش در وبلاگ هست

 

Posted: 8:24 AM, 11-8-2005 by bigol
Comments (1) | Add Comment | Link

گذشت عاشقانه

    انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولي من بموني
    انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار را از سرت بيرون كني

    انتظار نداشتم شريك غم هام بشي و شاديهاي كوچكت رو به من تعارف كني


    انتظار نداشتم وقتي از پشت ميله ها، آزادي رو نگاه مي كني، من رو هم تو روياهات ببيني
    انتظار نداشتم وقتي يواشكي كليدها رو از جيب نگهبان برداشتي، منو مَحرم بدوني


    انتظار نداشتم وقتي تو اعماق شب از سلول خارج شدي، كليدها رو با خودت نبري...


 

    انتظار داشتم به حرمت تمام خاطراتمون


            تمام يادگاريهاي روي ديوار


            تمام خط هاي شمارش روزهاي شب زده مون روي ديوار


            تمام دوست دارم هاي روي ديوار


            تمام قلب هاي تيرخورده روي ديوار



            آروم صدام مي كردي و مي گفتي :


                                                               خداحافظ ...

 

Posted: 5:47 PM, 11-3-2005 by bigol
Comments (2) | Add Comment | Link

نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور


نامه ي شماره 3

پرويز محبوبم :
من نمي دانم چه طور از گناه خودم عذر بخواهم اين بدترين كاري بود كه من تا به حال مرتكب شده ام ولي تقصير من هم نيست .
 در آخرين لحظه اي كه مي خواستم با مامانم به نزد تو بيايم برايمان مهمان رسيد و ناچار شديم در خانه بمانيم .
من يك دنيا از تو معذرت مي خواهم مي دانم كه خيلي در انتظار مانده اي مرا ببخش اميدوارم مورد عفو تو واقع شوم
 مي خواستم مطالبي را به تو بگويم كه واجب بود پيش از رفتن به ملاقات پدرم تو آنها را بشنوي ولي متأسافانه نشد
 اين كاغذ را به وسيله ي فريدون فرستادم او به تو مي گويد كه مهمان هاي ما چه كساني بودند و چرا ما نتوانستيم بياييم .
خداحافظ تو
فروغ
پاسخ پرويز شاپور در حاشيه ي نامه :
تو را دختر باارزشي مي دانم ولي اصولا نسبت به جنس مخالف نظر خوبي ندارن نمي توانم باور كنم كه در نزد شماها حقيقتي يافت شود و اگر هم يافت شود مطمئن هستم بسيار ناقابل و ناچيز است زيرا ‌آنچه زندگي به من آموخته و آنچه تجربه بر من ثابت كرده است تماما دلالت بر صحت اين مدعا دارد لذا تا هنگامي كه خلاف اين اصل مسلم ثابت نگردد حاضر نيستم از عقيده ي خود دست بكشم مثلا بين محبوبي كه تو مرا خطاب مي كني و من تو را مي خوانم خيلي فرق قائل هستم يكي را قرين حقيقت و ديگري را بعيد از حقيقت جستجو مي كنم اين است ايده ي من و در اين باره جز اين كه خلاف آن را تو عملا به من ثابت نمايي.
پرويز شاپور
شب دوشنبه 22/3/1329
شب به خير

 

Posted: 5:47 PM, 10-31-2005 by Asal Bano
Comments (0) | Add Comment | Link

نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور

نامه ي شماره 2

پرويز محبوبم مي داني چرا مجبور شدم دو مرتبه اين نامه را براي تو بنويسم چون قهر ظهر يك ساعت تمام وقت خواب مامانم را گرفته ام و با او صحبت كرده ام و مي خواهم بگويم كه نتيجه كاملا رضايت بخش است آن نامه را من صبح نوشتم و اين را عصر مي نويسم و ان شائ الله فردا صبح هر دو را به پست مي اندازم ولي بين نامه ي صبح و عصر من تا اندازه اي اختلاف است زيرا صبح اميدوار نبودم ولي حالا كه عصر است كاملا اميدوارم كه مي توانم تو را داشته باشم .
پرويزم من با مامانم راجع به تو خيلي صحبت كردم و حالا مي خواهم بگويم كه مامان با من و تو تا اندازه اي هم عقيده شده است دلايل مخالفت تو را با شرط ها و با مقدار مهر شرح دادم و او را كاملا متقاعد كرده ام فقط چيزي كه مانده همين موضوع برگزاري مجلس عقد است بگذار براي تو حساب كنم تا ببيمي چه قدر بايد خرج كني و به چه قدر پول احتياج داري پرويز من لباس عروسيم را مي خواهم خودم بدوزم به اين دليل كه خياط ها اولا نمي توانند آن طور كه من ميل دارم لباسم را از آب دربياورند و ديگر اين كه پولي را كه مي خواهيم به خياط بدهيم و مسلما 100 تا 200 تومان مي شود توي صندوق پس انداز مي گذاريم و يا بع مصرف چيزهاي ضروري تر مي رسانيم پس قيمت لباس فكر نمي كنم از 100 تومان بيشتر بشود 200 تا 250 تومان هم خرج مجلس عقد يعني ميوه و شيريني و از اين حرف ها ( البته اگر زياد باش تو بايد به من تذكر بدهي و من در اينجا ميل تو را رعايت مي كنم ) و ديگر 100 تا 150 تومان هم خرج هاي متفرقه كه اتفاقي پيش مي آيد پس روي هم مي شود حداكثر 500 تومان ه من برايت همان روز اول معين كردم و حداقل 400 تومان و حالا پرويزم تو بايد اين مقدار را تهيه كني اگر هم نمي تواني بگو تا يك قدري تجديد نظر بكنم و چيزهاي تقريبا غير ضروري را كنار بگذارم تا مطابث ميل تو بشود عقيده ان را در اين باره برايم بنويس راستي مي خواهم بگويم كه پدرم امروز يا فردا حتما مي آيد من اين موضوع را صبح نمي دانستم ولي مامانم به من گفت تو نامه اي را كه مي خواهي براي او بنويسي بنويس و بده به خود من و من به موقع به پدرم مي رسانم و ضمنا مامانم هم قول داده است كه به محض آمدن او صحبت تو را پيش بكشد و هر طور شده رضايتش را جلب كند مطمئنم كه راضي است اما پروزي مضمون نامه ي تو بايد طوري باشد تقريبا صورت اجازه براي عقد كردن باشد مثلا بنويسي چون من از لحاظ مادي آمادگي دارم و به علاوه وضع اخير برايم غير قابل تحمل است خواهش مي كنم اجازه دهيد زودتر اين كار خاتمه پيدا كند و اين را هم بنويس كه اگر فعلا من از لحاظ سني هنوز آماده نيستم تو حاضري اين مانع را رفع كني و بعد وقت هم بخواه ، مي خواهم يك طوري باشد كه او ديگر فرصت ايراد گرفتن نداشته باشد فكر مي كنم وضع ما حالا ديگر كاملا روشن شده باشد امشب دعا خواهم كرد و آن قدر از خدا موفقيت تو را در اين امر خواستار مي شوم كه خدا دلش به حال من بسوزد و بيشتر از اين در انتظارم باقي نگذارد تو هم دعا كن به خدا خيلي خوب است من كه هميشه از خدا كمك مي خواهم تو هم همين طور باش مي دانم كه موفق خواهي شد .
خداحافظ تو
فروغ

 

Posted: 5:47 PM, 10-31-2005 by Asal Bano
Comments (0) | Add Comment | Link

نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور

نامه ي شماره 1

پرويز حتما منتظر جواب نامه ات هستي من فكر مي كردم كه بديعه خانم همه چيز را براي تو گفته و ديگر احتياجي به تكرار آن نيست ولي از طرف ديگر هم فكر اين كه شايد تو هنوز نمي داني من چه تصميمي در مقابل آن خواهش تو اتخاذ كرده ام مرا راحت نمي گذارد من نامه ي تو را خواندم درست است كه از تو چنين انتظاري نداشتم ولي باز هم به خاطر تو آن را مي پذيرم و ديگران را هم راضي كرده ام از آن جهت خيالت راحت باشد تو در تلفن به من گفتي كه بايد روز مورد نظر حتما جمعه باشد بسيار خوب اگر تصميم گرفته اي پس بايد زودتر اقدام كني چون تا روز جمعه 5 روز بيشتر باقي نمانده و ما نمي توانيم آن همه كار را در ظرف مدت كوتاهي انجام دهيم اين جواب من است
 موافق موافق منتظر اقدام تو هستيم.
خداحافظ فروغ

 

Posted: 5:47 PM, 10-31-2005 by Asal Bano
Comments (244) | Add Comment | Link

چیزهایی که نگفتم

چیزهایی که نگفتم

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم : عزيزم اين کار را نکن

نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم

نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود

فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد

اما حالا تنها کاری که میکنم

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم

نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت

او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

 

 

Posted: 5:47 PM, 10-31-2005 by Asal Bano
Comments (0) | Add Comment | Link

کسیکه را که دوستش داری آزادش بگذار ، اگر قسمت تو باشد بر می گردد ، وگرنه بدان که از اول مال تو نبوده است

 

 

 

اغلب آنهایی پیروز و موفق می شوند که کمتر تعریف و تمجید شنیده باشند

 

 

همیشه چنین بوده است که مهربه ژرفای خودپی نمیبردتاآنگاه که ساعت فراق فرامیرسد

 

 

 

 

Posted: 5:47 PM, 10-31-2005 by Asal Bano
Comments (0) | Add Comment | Link

<- Last Page | Next Page ->

.